دیالوگ ماندگار از سریال آوای باران:
جاوید به حامد :شاید نارفیق باشم ولی رفیق نیمه راه نیستم
@ppoouuyyaa · ۷۲ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۰ رأی)
دیالوگ ماندگار از سریال آوای باران:
جاوید به حامد :شاید نارفیق باشم ولی رفیق نیمه راه نیستم
سه دسته از ادم ها هستن كه خيلي رو مخن
1.اونايي كه وقتي داري فيلم ميبيني فكر ميكنن تو نميفهمي و هي واست توضيح ميدن
2.اونايي كه وقتي كنارت ايستادن برا اينكه حواست به حرفاشون باشه هي با آرنج به پهلوت ميزنن
3.اونايي كه وقتي با تلفن صحبت ميكني هي ميپرسن كيه؟؟؟؟؟؟؟؟
عاقا
ما نفهمیدیم کپی کنیم-نکنی�
4جوک میگه کپی کنین-نویسنده ها میگن کپی نکنین
ما که نفهمیدیم.....اگه شما فهمیدی یه لایک کن
مثل من خیلی تنهایید ؟
حوصلتون سر میره ؟
بیکارید ؟
یه پیشنهاد دارم واستون !
یه قرص جوشان بندازید تو آکواریوم...
لامصب ماهی ها تا نیم ساعت واستون بندری میرقصن :))
تجربه دارم که میگم :))))))))))))))))
تو قرعه کشی ها برنده نمیشی؟؟؟؟؟
دلیلش رو نمی دونی؟؟؟؟
من یه راهکار خوب دارم!!!!
.
.
.
.
.
.
من اگه راهکار رو بلد بودم که خودم تا الآن دهبار برنده شده بودم:دی
چند روز پیش یه به خریدم ۸۰۰۰ تومن.
فکر کنم از جنس طلا باشه.
گذاشتم جلوی آینه تا دو تا بشه
سلا�
بابام به من گفته بود که اگه تیزهوشان قبول نشی تو رو می فرستم یه مدرسه دولتی و با کمربند میزنمت.
آقا ما هم گفتیم بخونیم تا فردا امتحان رو خوب بدی�
آقا امتحان رو دادیم رو بعد از 10 روز جوابا اومد.
من رفتم تو سایت و دیدم قبول شدم.به بابام زنگ زدم و گفتم قبول شد�
گفت:آفرین.حالا فک می کنی انیشتینی!
من می دونم که تو به خاطر مدرسه ی دولتی و چوب نخوردن درس خوندی و به خاطر خودت نخوندی.حقته که با کمربند بزنمت.
از اون ماجرا دوماه می گذره و پای من هنوز کبوده
شما بگین این باباهه من دارم؟
خدایی هرکس تاحالا چوب کمربند اباش رو خورده لایک کنه ببینیم چند نفریم.
ورژن اصلاح شده:
چوب بابا، گله هرکی نخخوره، خله!!!!!
سلا�
یکی از فانتزی هام اینه که با یکی تو خیابون دوست شم.بعد بفهمم اون یه سارق در دست تعقیبه.و بابام هم یه پلیس باشه.بعد از چند روز اون سر یه میدون بین پلیسا گیر کنه.منم که آخر دوستی ام برم بزنم تو پلیسا و اونا رو تا جایی که می تونم بزنم.بعد سه چار تا تیر به پشتم بخوره و درحالی که دارم میمیرم بگم:اگه بمیرم حسابتون رو میرسم.اونا هم از ترس من رو ببرن بیمارستان و به طرز معجزه آوری نجات پیدا کنم.آخه دکتر گفته بود اگه 2 دقیقه دیرتر آورده بودین الآن مرده بود.من پس از دوران نقاهت هم دست پلیسا بشم و طی یک حمله انتحاری اون سارق رو بگیریم و من هم به اون سارق بگم از اول هم با تو نبودم و من جاسوس بودم.و اون بگه پس چرا من رونجات دادی؟من بگم چون تو شبیه پسر خاله دختر دایی مادر بزرگ مامان منی!ههههههههههههههه
انصافا این پست یه لایک هم نمی خواد؟
تازه این 13 امین پست منه و فقط 8 تاش تایید شده.
لطفا با لایک ان پست من رو حمایت کنین
بچه ها دیروز رفتم نونوایی توی صف بودم که دیدم یه اطلاعیه روی شیشه نونوایی نوشته که نانوایان صبح ها از ساعت 6 تا 8 و بعد از ظهر ها از ساعت 13 تا 22 حق کار دارند.
بعد پایینش نوشته:بعد از ساعت اعلام شده هیچ نانوایی حق پخت ندارد و در صورت مشاهده پیگرد قانونی خرود خواهد به عمل خواهد آمد.
اینجا دو تا سوتی مشاهده میشه.
1:از کی تا حالا 21 و 20 شدن بعد از ظهر؟؟یکی جواب بده
2:هرکی معنی جمله ی آخر رو فهمید بیاد به من هم بگه.
دستهای خالی من دخیل دل های پاکتان...
مرا در آخرین روز های شعبان نه به رسم لیاقت،بلکه به رسم رفاقت،اول حلال و بعد هم دعا کنید.
فرا رسیدن ماه میهمانی خدا،؟ماه مغفرت و اجابت دعا،بر شما دوستان 4jokای مبارک باد.
لطفا همه با هم یک صلوات محمدی بفرستید.
عزیزان من(چقد باید بگیم عاقا؟یکم تنوع) دیشب داشتم سیب زمینی پوست می کندم بابام بهم گفت:پوستش رو زیاد نگیر.(منظورش گوشتش بود).
با خودم گفتم:حتما اشتباه گفته
دو دقیقه بعد محکم خوابوند زیر گوشم.
گفتم:چرا میزنی؟
گفت:ده بار مگه نگفتم پوستش رو زیاد نگیر.
من:ا
بابام:(
سیب زمینی:))
خدایاااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی از فانتزیام اینه که بدونم داش عباس و بقیه خواهر و براداران چجوری جوک های دراز رو بنویسن.
خدایی عجب حوصله ای دارین.
در ضمن فکر کنم من کوچکترین عضو 4جوک ام.
پیشکسوتا پشتیبانی کنن.
آقا اول از این که خاطره رو بگم باید به عرضتون برسونم که هر روز کوچه ی ما یه داستانی داره.
داستان امروز:داشتم با دوستام تو کوچه بازی می کردم،یکی از بچه ها(علی) رفته بود تمشک بچینه ولی به قول خودش فقط اون و دوستش(رضا) می دونستن تمشک ها کجان.آقا این رفت تمشک ها رو چید و اومد.یکی دیگه از دوستام (حمید)بهش گفت من میدونم تو کجا تشک می چینی.علی گفت تو رو خدا به کسی نگو.یکی دیگه از دوستام (محمد علی)گفت منم می دونم.
منم گفتم منم می دونم.
علی به من گفت اگه می دونی بگو کجاست؟گفتم فلان جا.
داد زد :رضا بیا پویا لو داد تمشک ها کجان.
بعد همه به جز من دویدن و رفتن تمشک بچینن.
منم اومد خونه و این خاطره رو برای شما نوشتم.
حال یک سوال:آیا من جای تمشک رو لو دادم؟به کی؟همه که می دونستن اون کجاست ولی تقصیر من این وسط چیه؟
آقا عباس یه راهنمایی بکن من چه جوری باید از شر اینا راحت شم؟
یکی از فانتزیام اینه که همه ی دوستان4jok بتونن املای کلمات رو درست بنویسن.
لطفا این کا رو انجام بدین.
لایک=کی به حرف تو گوش میده!!
رفتم نونوایی گفتم نیم کیلو خمیر بده.
گفته: خمیر نون؟
گفتم:پ نه پ خمیر دندون.برای دندونام می خوام.(مثلا اگه من نمی گفتم خمیر دندون برای دندونه شما فکر می کردین برای مو های سره؟)
لطفا بلایکید.
عاقا یه روز رفتم نونوایی داشتم بر می گشتم یه غریبه اومد جلوم بهم گفت:بگو سلام
گفتم:سلا�
گفت:خدا شفات بده
خدایااا ما با کیا شدیم 75 میلیون نفر؟!!!!!!!!!!!!