ف

فسقلی

@فسقلی · ۴۹۳ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۳۷۰ رأی)

*
*گل قالی* ۱۲ سال پیش
پیام

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که
ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از “رحـــمتـــــــــــ” تو می‌دانم و از “بخـــــــــشایش” تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟
آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.
تذكره الاولیا عطار نیشابوری.....
شيخ ابوالحسن خرقاني دستور داده بر سر در خانه اش بنويسند:
هر كه درين سرا آيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد، چه آنكس كه در درگاه خداوند به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد....

*
*گل قالی* ۱۲ سال پیش
پیام

گفتم: «لعنت بر شیطان»!
لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد:
«نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»
در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان»