<p>
اينكه همه‌ چيز به روال هميشگي پيش مي‌رود، خود همان فاجعه است!
والتر بنیامین</p>
@tanhaei · ۶۱۲ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۷۸۵ رأی)
<p>
اينكه همه‌ چيز به روال هميشگي پيش مي‌رود، خود همان فاجعه است!
والتر بنیامین</p>
<p>
کلاغ هم زیباست !
به شرط آن که :
زیبایی های طاووس را ،
در آن جستجو نکنیم ... !!!</p>
<p>
نه نسیم می‌وزد
نه صدای آوازی می‌آید
و نه
در داستانی که می‌خوان�
قهرمان کاری می‌کند
زمان
کند می‌گذرد بی‌تو
روغن‌کاری می‌خواهد
این چرخ قدیمی</p>
<p>
بعضی از دوستی ها مثل دوستی تام و جریه
سر به سر همدیگه میذارن
همدیگرو اذیت میکنن
همدیگرو عصبانی میکنن
اما باورکنید نمیتونن بدون هم زندگی کنن...:(((((((</p>
<p>
زمین به مرد بودنت نیاز داره ،
مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز . مردونه گریه کن ، مردونه ببخش .
مرد باش ، نه فقط باجسمت ،
بانگاهت ، با احساست ،
مردباش و هیچوقت نامردی نکن
مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده
مرد باش</p>
<p>
نبود ... پیدا شد ... آشنا شد ... دوست شد ... مهرشد ... گرم شد
عشق شد ... یار شد ... تار شد ... بد شد ... رد شد ... سرد شد
غم شد ... بغض شد ... اشک شد ... آه شد ... دور شد ... گم شد..</p>
<p>
یه روز یه گوریل از باغ وحش فرار می کنه .
یه مرده زنگ می زنه می گه گوریل نزدیک خونه من بالای درخته.
یکی رو با یه سگ برای گرفتن گوریل می فرستن.
غضنفر در خونه یارو رو می زنه می گه آقا بیا اینجا این تفنگ رو بگیر من می رم بالای درخت با گوریل درگیر می شم گوریل رو میندازم پایین سگ حیوون وظیفه شناسیه میاد از اونجای گوریله می گیره ...می بره باغ وحش .
یارو می گه پس تفنگ چیه ؟
غضنفر میگه : آهاااااا .
اومدیم گوریل منو انداخت پایین تو باید سریع سگه رو بزنی !</p>
<p>
به این سن که رسیدم هنوز وقتی می خوام از در خونه برم بیرون اگه جورابم سوراخ باشه عوضش می کنم با این فکر که اگر تصادف کردم و آمبولانس اومد و من و گذاشتن رو برانکارد و مردم دورم جمع شدن سوراخ جورابم ضایع نباشه . این راجع به زیرپوش هم صدق می کنه چون ممکنه تصادف شدید باشه</p>
<p>
امشب بعد از 1سال به این معما پی بردم که اقاجونم مسواکشو کجا قایم میکنه که من نمیبینم،بارها دیدمکه داره مسواک میزنه اما به محض اینکه بعدش میرم مسواک بزنم مسواکش غیبش میزنه!!!خب زیاد پیچیده نیست،از مسواک من استفاده میکرده</p>
<p>
به غضنفر میگن میتونی نقش یوسف رو بازی کنی ؟
میگه آره ولی نمیتونم پیشنهاد زلیخا رو رد کنم !</p>
<p>
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه
گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم. زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه</p>
<p>
تو مترو یارو دست کرده تو جیبم , دستشو گرفتم میگم راحتی داداش ؟ میگه ا ا ا جیبه تو بود؟ بابا بگو دیگه , یه ربه دارم میگردم , فکر کردم موبایلمو زدن , نزدیک بود داد بیداد کنم یه بی گناهی متهم شه ....</p>
<p>
ما تو خونمون یه درخت گلابی داریم. این همسایه ما هم آدم مذهبی و خشکی بود. هر وقت گلابی های این درخته میافتاد خونشون برمیداشت مینداخت اینطرف دیوار.
بچه اش هم که این صحنه رو دیده بود، میرفت از تو یخچالشون گلابی هایی که باباش خریده بود رو بر میداشت مینداخت تو خونه ما...</p>
<p>
صبح داشتم دنبال شورت ورزشیم میگشتم که واسه بعدازظهرش که فوتسال داشتیم بذارمش تو کیفم اما هرچی میگشتم پیداش نمیکردم. به داداشم گفتم این شورت ورزشی منو تو گرفتی؟ میخوام برم فوتسال شورت ندارم. آقا من هی میگفتم شورت ندارم، تو گرفتی؟ داداشم هم میگفت نه من نگرفتم. تا اینکه پیداش کردم و سریع زدم بیرون که برم دانشگاه.
نشستم تو تاکسی... یه پنج هزاری به راننده دادم و گفتم: آقا ببخشید شورت ندارم...!
ینی عملا" تاکسی از شدت خنده رو هوا بود</p>
<p>
اعتراف می کنم وقتی دبستان و راهنمایی بودم بعضی معلما که خدا از سرشون نگذره می گفتند باید نتیجه های برگه امتحانارو ببریم ولیمون (پدر یا مادر ) امضا یا اثر انگشت بزنن منم که همیشه نمره هام درخشان بود ناچاراً مجبور بودم خودم با انگشت پام جای پدرم اثر انگشت بزنم ی روز یکی از معلما بهم گفت بابات کارگره اینقدر انگشتش بزرگه</p>
<p>
اعتراف میکنم اول راهنمایی که بودم معلم دینیمون گفت اگه شماها حتی به تیر چراغ برق هم به دیده شهوت نگاه کنین مرتکب گناه شدین. اون روز که تعطیل شدیم رفتم جلوی تیر چراغ برق هرچی بهش نگاه کردم هیچ حسی بهم دست نداد. رفتم جلو بهش دست زدم بازم هیچی نشد. آخرش فهمیدم که بین ما هیچ حسی وجود نداره</p>
<p>
سر کلاس یه سری از بچه ها کیف یکیو خالی کردن,طرف تا فهمید سریع وسط درس دادن معلم گفت:آقا کیف مارو خالی کردن!!!معلمه هم جدی اومد طرفش گفت:کیفت کو؟
پسره کیفشو از زیر میز ورداشت داد به معلم غافل از اینکه بچه ها پرش کرده بودن.معلم کیفو باز کرد با مشت و لگد پسر رو انداخت بیرون!!!</p>
<p>
طرف پسر عموشو با خودش آورد تو مدرسه (پسر عموش تو مدرسه مون نبود),6 ساعت باهامون کلاس نشست,معلما هیچی نگفتن یه طرف,مدیرو ناظم هم نفهمیدن,مدرسه بود داشتیم!!!!!!</p>
<p>
ما هممون یه جورایی یه زمانی جزو اقلیت های هندی بودیم!
چون هممون یه گاوی رو یه روزی به عنوان عشق می پرستیدیم....:|</p>
<p>
گاهی، تنها ماندن؛
بهای آدم ماندن است ...!</p>