ن

نیلوفر

@هادی جون · ۹۳ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)

د
دماغ عملی ۱۳ سال پیش
پیام

داداش امیر طاها
من همیشه همه پستاتو میخوندم وقتی با نگین ازدواج کردی خیلی خوشحال شدم که عاقبت به خیر شدی امیدوارم همیشه در کنار نگینت بهترین لحظاتو بگذرونی ، من مطمینم که خیلی دلت پاکه که خدا نذاشت خیلی تو غصه تنهایی باشی و فرشته ای به نام نگین رو برات فرستاد تا جبران روزهای تلخ تنهاییت باشه

د
دماغ عملی ۱۳ سال پیش
پیام

هیلدای عزیزم ممنون از اینکه اجازه دادی خواهری من باشی و از همدردی کردنت ،از خوندن ماجرای زندگیت واقعا دلم گرفت و ناراحت شدم .
یه جا خوندم نوشته بودی تو اون شرایط پزشکی قبول شدی ، میخواستم ببینم وقتی قبول شدی چیکار کردی نگران اینم که نکنه پیگیر نشده باشی و درستو نخونده باشی ...!!!؟؟ خواهش میکنم منو مطلع کن
ببخشید خواهری که من همش سوال می پرسم....

د
دماغ عملی ۱۳ سال پیش
پیام

بچه ها تنهایی یعنی اینکه دلت بخواد با بابا و مامانت بشینی کنار سفره هفت سین ولی نشه ....
تنهایی یعنی اینکه دلت خون باشه از اینکه یه داداش کوچیک تر تنها داشته باشی که اونم دقیقا همون دلتنگی بالای منو داشته باشه و نتونی کاری براش بکنی و از اینکه داداشت عید رو تنها باید بگذرونه و من باز هم هیچ کاری نمیتونم براش بکنم .....
دلتنگم خیلی دلتنگ .....

د
دماغ عملی ۱۳ سال پیش
پیام

هیلدا جون سلام ، باز هم خوبه که فعلا میتونی اونجا باشی تا بعد خدا کریمه ایشالا همه چی درست میشه ، اگه ناراحت نمیشی میشه یه خورده بیشتر برام بگی که گذشتت چه طوری بوده ؟ البته من همه پستاتو خوندم ولی کامل متوجه نشدم چراااااااا؟؟؟ ( به خدا من خنگ نیستم )
راستی اگه لایق بدونی من خواهرت باشم اسمم نیلوفره ، خودمم خواهر ندارم متاسفانه ......

د
دماغ عملی ۱۳ سال پیش
پیام

میدونید بچه ها تو شهر ما رسمه یه روز قبل از عید نوروز همه میرن سر خاک اموات ، یعنی اصلا به این روز میگن عید مرده ها ....
من از این روز متنفرم و از همه بدتر اینه که از صبحش باید فکر کنم اول برم عید دیدنی سر خاک بابام یا مامانم ، خیلی دلم میگیره خو آخه باید می بودن و سر سفره عید تو خونه خودمون بغلشون میکردم و بهشون عیدرو تبریک میگفتم نه اینطوری ......
ای خدا شکرت ......

د
دماغ عملی ۱۳ سال پیش
پیام

اعتراف میکنم بچه که بودم از حرف بزرگترا فهمیده بودم صدام آدم بدیه ، یه بار که از تلویزیون داشت تصویر صدامو پخش میکرد رفتم یه چکش آوردم که صفحه تلویزیون رو بشکنم و بتونم صدامو بکشم و قهرمان بشم .....
یعنی یه همچین مخایی بودیم ما دهه شصتیا.....*×*