ح

حامد

@mrdoosti · ۶۲۶ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۱۱۰ رأی)

M
MrDoosti ۱۲ سال پیش
پیام

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا.
بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟
هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!

M
MrDoosti ۱۲ سال پیش
پیام

خدا ، از امام حسین هم غریب تر است !
خوش بحال امام حسین از خدا بیشتر مشتری دارد!
هر روز وقت سحر ، چند دقیقه مانده به اذان صبح
می روم کنار پنجره و تعداد پنجره های روشن را میشمارم :
یک ، دو ، سه ! بعد ، تعداد دیش های روی بام ها و تراس ها را نمیشمارم!
یعنی آنقدر زیادند که حوصله نمیکنم بشمارمشان!!!

M
MrDoosti ۱۲ سال پیش
پیام

روزي هارون ديد بهلول دارد با بچه ها بازي مي كند ،
گفت : بهلول چه مي كني ؟
گفت ، دارم خانه گلي مي سازم .
هارون گفت : عجب مردي هستي ،
گفت : چه كار كرده ام ؟!
گفت : پشت پا زده اي به دنيا و آنچه در دنياست .
بهلول بلند شد و گفت : نه ، من مرد نيستم ، تو عجب مردي هستي .
هارون گفت : چه كار كرده ام ؟.
گفت : پشت پا زده اي به آخرت

M
MrDoosti ۱۲ سال پیش
پیام

بعد از نمازِ ظهر بود که مادر بزرگ، داشت از مسجد برمیگشت به طرف خونه …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ امروز ، حاج آقا براتون چی گفت ؟!
مادر بزرگ مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخندی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر روز میری مسجد ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
مادر بزرگ در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیز�
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!

M
MrDoosti ۱۲ سال پیش
پیام

دیر کرده بود. هیچوقت برای نماز جماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. دیدند بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی میکند. گفتند : “ از شما بعید است ؟؟؟ نماز دیر شد.” رو به بچه کرد و گفت : “شترت را با چند گردو عوض میکنی ؟”
بچه چیزی گفت …
گفت : “ بروید گردو بیاورید و مرا بخرید.”
کودک میخندید ، پیامبر ه�
میلاد رسول رحمت و امام صادق مبــــــارک