#داستان کوتاه

ب
بشنو ۷ سال پیش
پیام

داستان زیبا
*نان و حلوا*
در یکی از شهرها زنی بود بسیار حسود. او همسایه ایی داشت به نام "خواجه سلمان" که مردی ثروتمند و محترم بود. زن به خواجه رشک می برد و می کوشید از دارایی های آن مرد شریف کم کند و نیک نامی او را از میان ببرد. ولی کاری از پیش نمی برد و خواجه به حال خود باقی بود.
سرانجام کمر به کشتن او بست. او حلوایی پخت و در آن زهری ریخت. موقع صبح وقتی خواجه خواست از خانه خارج شود زن حلوا را در نانی گذاشت و به خواجه داد و گفت "خیراتی" است
خواجه چون عجله داشت آن را نخورده به راه افتاد و از شهر خارج شد و در راه به دو جوان بر خورد که خسته و گرسنه بودند او نان و حلوا را به آن ها داد.
آن دو حلوا را با خوشنودی از خواجه گرفتند و به محض خوردن مردند.
خبر به حاکم شهر رسید. دستور داد خواجه را دستگیر کردند هنگامی که از وی بازجویی شد خواجه داستان را بازگو کرد زن را حاضر کردند چون چشم زن به آن جنازه ها افتاد شیون سر داد و فریاد و فغان به راه انداخت. معلوم شد که آن دو یکی فرزند و دیگری برادر آن زن بود است
خود آن زن نیز از شدت تأثر و ناراحتی پس از دو روز مرد...
#امیر_المؤمنین_علی _ع در روایتی زیبا می فرماید:
"کسی که چاه بکند تا برادر دینی او در آن بیفتد اول از همه خودش در آن می افتد"

ب
پیام

جان انسان از همه چی (هر چی) مهم‌تره!
زنده بودن یا زنده ماندن از همه‌چیز مهمتره!
(دیگه خودتون تطبیق بدید و نتیجه گیری کنید،
خدا لعنت کنه اون کسایی که اومدن کربلا، لعنت = دور از رحمت! چون
تو ناحیه کربلای امروزی راه حضرت رو بستند و شد آنچه نباید میشد و...)

S
S.S.S ۷ سال پیش
پیام

انجام دادن و یا انجام ندادن هیچ کاری باعث نمیشه که خوب باشیم یا بد باشی�
گناه نکردن ممکنه باعث شه ما تو بهشت حورا یا حوری نصیبمون بشه، ولی کسی که بخاطر پاداش یه کاری رو انجام میده نمیتونه به عنوان یه ادم خوب قضاوت و شناخته شه چون ادمایی که نسبتا خوب هستن (هیچ انسان معمولی ای خوبِ کامل نیست) تو این دنیا از بدی ها دوری نمیکنن تا اینکه بخاطرش بهشون جایزه بدن.
بلکه اونا بخاطر اعقتادات و افکارشونه که به خودشون حق میدن که خودشون رو یک ادم "خوب" بشناسن.
وگرنه هیچکسی تو این دنیا حق قضاوت شخصی رو نداره چون در غیر این صورت اون شخص مرتکب اشتباه شده.
و اینکه هیچکسی نمیتونه به راحتی از جمله "خوب میشناسمش" استفاده کنه چون ما فقط میتونیم خودمونو و خدایی که توی وجودمون حس میکنیم بشناسیم.
ما باید تحت تاثیر اعتقادات و افکارمون یک کار رو انجام بدیم(کارای خوب و دوری از گناه)
نه اینکه کار هایی که انجام میدیم باعث شه اعتقادات و افکارمون دچار تغییر شه(مثلا خوب شیم)
اینم بگم که کسی که برای پاداشی مثل بهشت روی خودش اسم ادمِ خوب میزاره و کارای خوب خوب میکنه نمیتونه "خوب" باشه.
درکل بگم که ادمای خوب اونایی ان زیر جمجمه شون پرکار تر از زبون و دستاشونه
و ادمای بد اونایی ان که اعتقادی ندارن.

ک
کیمیا خانومی ۷ سال پیش
پیام

دولتمردان سوئدی باید عاری از خطا و اشتباه باشند
در نظام مردمسالاری سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.
در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.
چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کردو خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد.روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود بدون اینکه موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد...
در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.
بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آنها چندان خوب نبوده است.
روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند.
همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند.. برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آنها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آنها دروغ گفته بود نیفتد

ا
پیام

من :باهاش بهم زدم بینمون تفاوت زیادهست نمیخام الکی طرفو معطل خودم بکنم بازیش بدم.
دوستم:الان که حال روحیت خوب نیست باهاش بمون تابهتربشی وقتی بایکی بهترش آشنا شدی باش کات کن
من:گناه داره دلم نمیخوادبااحساسش بازی کنم بعدکه بیشتروابستم شدولش کنم اینطوری اذیت میشه .
دوستم:بدرک که اذیت میشه ...مگه اون بااحساست بازی نکرده تاحالا ..توازکجامیدونی وقتی نیستی چیکارمیکنه؟؟
من:خودش همه چیوبهم میگفت که چیکارمیکنه بخاطرم خیلی عوض شده درست نیست درحقش بدی کنم .
دوستم :بروبابا توهم بااین طرزفکرت همه دارن همدیگرودورمیزنن تاوقتی اینطورنباشی هیشه تنهایی ....
من :سکوت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هرچندباهاش بهم زدم ولی هنوزم منتظرشم اگه برگرده باهمه تفاوتایی که باهم داریم قبولش میکنم...

《کیان _آشفته》 ۷ سال پیش
پیام

بر بلندای شهر دست به دورِ کمرت
حبس در آغوش ِ پُر احساس تو را می خواه�
سرخ یا صورتی یا که زرشکی کن لبهات
بر گونه هام ردِ لبهای ِ تو را میخواه�
روبه روی ِ دل من بنشین با زُل به چشمات
غرق شدن در اقیانوس نگاهِ تو را میخواه�
گره روسری وا کن طُره حبس کن پَس ِ گوشهات
اسارت در زلفِ پریشانِ تو را میخواه�
الا ای حضرت ِ جانان، کنی سویَم التفات ؟
بنده نوازی ز سوی دستانِ تو را میخواه�
قسم به پیمانه ی صبرم که پُر است از هجرت
به شب ِ سرد نفسِ گرم تو را میخواه�
نیمکتِ خالیِ پارک،سرم به روی پاهات
در انظار عموم عشق بازی اساسیِ تورا میخواه�
《کیان_آشفته》

د
دلبردلربا ۷ سال پیش
پیام

یکی بود یکی نبود یه دلبر صاف وساده بود که توی تمام زندگیش نتونسته بود دل ببره.از بچگی انقدر تحقیرش کرده بودن که دیگه خودشم باور داشت که لایق دوست داشته شدن نیست.واز بس دیده بود که دلبرای دیگه با نیرنگ دل میبرن.تصمیم گرفت یک بارم از راه نیرنگ وارد بشه. ودل یکیو ببره.ولی متاسفانه اون دل داده، دل داده ی واقعی بود.اونو زیباترین دلبر دنیا میدید از هیچ کمکی به دلبر کوتاهی نمی کرد.انقدر اونو دوست داشت که دلبر واقعا عاشقش شد.اون برای اولین بار تونسته بود یه دل رو ببره.ولی همیشه می ترسید دل دار دروغ های اونو بفهمه،می ترسید که دل دار ترکش کنه.از طرفی دلبرای دیگه همش به دلبر قصه ی ما می گفتن که امکان نداره یه دل دار پیدا بشه انقدر تورو دوست داشته باشه.انقدر این حرفها رو تکرار کردن که دلبر باور کرد که دل دارم باید به اون دروغ گفته باشه واین ابراز عشق تظاهر بوده. اینجوری بود که دلبر از ترس لو رفتن دروغهاش و از ترس اینکه بفهمه دل دار واقعا عاشقش نبوده. برای همیشه دلبرو ترک کرد و رفت.دلبرسالهاست که در حسرت دلدار میسوزه ولی روی برگشت نداره.

ع
عامو ستار ۷ سال پیش
پیام

................دلار................
.
وصف الحال دلار لعین...
.
.
.
راویان سخن را نقل بباشد که فی سنوات ماضی موجودی بزیستی بس موزی که خوراکش خون خلق الله ببودی فعلش خانمان سوزی مردمان
نقل باشد که بر جهل جماعت سوار بگشتی و هرآنچه مردمان اندوخته بکردندی به طرفه العینی کوفت بکردی و ببلعیدی و خدایش نیامرزاد..
فی الیوم من الایام آن دلار لعین بر سایه صدری قیلوله داشتی و تمرگیده بودی و در مخلیه اش فکر پلیدی بپروراندی...
پس بیدار بگشتی و صدایش در حلقوم بیانداختی که:
یا اهل الوادی،چونان که شمایان بی مهرید و نمک به حرام و قدر من ندانستید..
پس بخواهم هجرت نومودن از دیار شما نامردمان
خلق چو این شنیدند،زه بیخردی سوی صدر بدویدند..پس دلار لعین بر شاخه صدر برفتی و جماعت به زیر به عجز و لابه مشغول
پس خلق را بانگ برآورد:
گر خواهید تا نزدتان مانم ببیاید قربان نومایید بر پایم هست و نیستتان
پس جماعت هرآنچه از سیم و زر و ملک و اسب و استر و ملک بداشتند در پای صدر بریختند...لیک آن ملعون فرود نیامدندی زان بلندی
پس ندا همی داد:
چون بدیدم شوق مشتاقی تان،منتی بنهم بر سرتان و مانم در بَرِتان
لیک چو شوق وصلم در خونتان غلغله نوماید،ترسم که زیر دست و پاها تان اربأاربا بگردمی..پس بر شما باشد دور رفتن تا فرود آیم..
چو حلق پس نشستند دلار لعین له بزیر گشتی و هست و نیست خلق در گونی چپانیدی و آن نابخردان بخاک سیاه بنشاندی و غیب بگشتی و خدایش لعنت کناد.....
.
.
...........

《کیان _آشفته》 ۷ سال پیش
پیام

زیارت نامه حضرت جانان^_^
من دوستت دارم گفته
تو دوستت دارم شنیده
من اهلی و احساسی
تو مغرور و لجبازی
من آویزت بر دیدار
تو تبرا کرده و بیزار
من طالب هر لحظه ات
تو خاموشیِ این پیکار
من قاصدک فروریخته
تو شکوفه ی نوبهار
من قطره ای اندک
تو آبی ِ کبیر
من دانه ای بی بار
تو سرخی سیب
من شرِ مطلق
تو سراپا نیک
من جفت بی یاور
تو یاورِ بالا دست
من راه بی مقصد
توام همه مقصود
من عاشقِ پُر درد
تو برگردانده از من رو
من آسمانِ بی ماه
تو مهتابِ فروزان
من خاکِ کویِ تو
تو ثمینی بزرگ
تو صبح روشن
من شبِ ظلمت
من عاشق پیشه ی عیار
تو عاشق کُشی قهار
من زردی اَرزن
تو سپیدیِ بال کبوتر
من همه نیازم تو
تو بیفکر و سهل انگار
من سَربهای چشم تو
تو دَک کرده سربار
من پابستِ زمین
تو معراجِ پرواز
من صدای ِپای مور
تو بلبلِ خوش گو
من غبار لبِ پنجره
تو کوهِ آتش پاره
من دشت بی بارش
تو بارانِ بخشایش
من یکه و غمگین
تو مسرور و شادمان
من ز مِهرت آزرده جان
تو بر رنجم مسلمان
من عُسر بی پایان
تو یُسر دامن فشان
من اغفال ِ مَهِ رویَت
تو معشوق عُلیاحضرت
من دل آزار ِ رجی�
تو دلبرِ علیه السلا�
من درد و غم و حسرت
تو مَرهم و مَحرم و بی رح�
《کیان_آشفته》

م
موهیتو ۷ سال پیش
پیام

وقتی بیست سالم بود، 
همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره 
و به معنای واقعی جوان هستی، 
واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد
از اون عشق های اساطیری
عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم،
سلطان دلبری و غرور
تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن 
و اون همه رو از دم رد کرده بود
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد
می دونی او در جواب چی گفت؟ 
گفت: هه!
آخه;هه هم شد جواب؟
استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد
اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره،
گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی دید می زنه
ولی تا بر می گشتم.
داشت تخته رو نگاه می کرد و با دوستش ریز ریز می خندید،
توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم باغ آلبالو اثر چخوف
رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو برخلاف اخلاق مداری یه هنرمند می دونستم، ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم و به گفتن یک هه قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟
نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم، سرخوش بودم،
توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو های دلپذیری بین ما شکل می گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره! #روزبه_معین

ت
تدروس ۷ سال پیش
پیام

به روزی یه پادشاهی یه چالش برای مردم میزاره (پادشاه باکلاس تشریف داشتن) که بفهمه نجس ترین چیز روی زمین چیه و جایزه اش هم حالا دقیق یادم نمیاد شما فرض کنین گرفتن تاج و تخت بوده :|
بعد این وزیر شاه هم برای دریافت پاداش از همه مردم نظرسنجی میکرد و نتیجه بیشترشون مدفوع انسان بود
بعد یه روزی داشت میرفت شکار که یه پیر مردی رو دید که کنار یه درختی نشسته بود و استراحت میکرد
بعد این وزیر با خودش میگه برم از این پیرمرد هم بپرسم شاید جواب بهتری داشت
میره سمت پیرمرد و بهش میگه پیرمرد، به نظر تو نجس ترین چیز چیست؟
پیرمرد بهش گفت به نظر خودت چیست؟
وزیر گفت مدفوع انسان
پیرمرد گفت من میدانم نجس ترین چیز دنیا چیست. باید مدفوع مرا بخوری تا ان را به تو بگوی�
وزیر بدبخت هم که تو فکر گرفتن تاج و تخت بود همشو تا ته خورد :|
بعد رو میکنه به پیرمرد و میگه حالا بگو نجس ترین چیز چیه
پیرمرد میگه ((نجس ترین چیز این است که حاضر باشی نجس چیز در نظر خودت را بخاطر تاج و تخت بخوری))
حالا اینا به کنار دو روز بعد وزیر پادشاه میشه و پیرمرد و میاره به قصرش و مجبورش میکنه هرچی میرینه بخوره :|
و میرینه به داستان ما :|

C
CHOSEN SON ۷ سال پیش
پیام

صبح‌ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می‌مانم تا تاکسی مورد علاقه‌ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم !
راننده‌ی پیر و درشت هیکلی با دست‌های قوی و آفتاب سوخته و چشم‌های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می‌گذارد و با آنکه چهار سال است بیشترِ صبح‌ها سوار ماشینش می‌شوم ، فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده‌ام !
ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می‌کند ...
ما هر روز از مسیر ثابتی می‌رویم، فقط چهارشنبه‌های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی‌مان را عوض می‌کند. یکی از چهارشنبه‌های آخر ماه به او گفتم : « از این طرف راهمون دور میشه‌ها » ، گفت : « می‌دونم ! » . دیگر هیچکدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می‌رفت و چهارشنبه‌های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می‌کرد ...
چهارشنبه آخرِ ماهِ پیش وقتی از مسیر دورتر می‌رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت : « ببخشید الان برمیگردم » و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم ...
به دست‌هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست‌هایش پیدا بود، پرسیدم : «حالتون خوبه؟» گفت «نه !» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد :
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می‌شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می‌گوید خانواده‌اش اجازه نمی‌دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می‌خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند ، دختر جوان قول می‌دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است !
از راننده پرسیدم : «دختر جوان ازدواج کرد؟» ، نمی‌دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» ، نداشت ! در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه‌های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود !
راننده گفت : «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم : «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت : «خدا نکنه» ، بعد گفت : «اگر ماه دیگر نیاد می‌میرم!»
#سروش صحت
#تاکسی نوشت‌ها

گ
گل نعنا ۷ سال پیش
پیام

در یک روز سرد پاییزی بود که دهقان گنجشک کوچکی را دید که در میان مزرعه به پشت افتاده است.دهقان از شخم زدن دست کشید به حیوان ضعیف پوشیده از پر نگاه کردو پرسید: چرا این طور پشت و رو خوابیده ای؟
پرنده پاسخ داد:شنیدم که امروز قرار است آسمان پایین بیفتد
دهقان پیر خنده ریزی کرد و گفت: و خیال میکنی پاهای دوکی شکل کوچکت میتواند آسمان را نگاه دارد؟
گنجشک با شهامت پاسخ داد:هرکس هرکاری را که بتواند انجام می دهد

s
s_o_g_a_n_d_s.s.s ۷ سال پیش
پیام

هر انسانی در درونش به خدا اعتماد دارد..
میداند که وعده هایی که داده است همه راستند..
ولی..
در زندگی هر انسانی انسان دیگری نیز وجود دارد...
ان انسان برایمان به اندازه خدا بزرگ میشود شاید هم بزرگ تر..
و این جاست که وعده ها و قول هایی که داده و سوگند هایی که یاد کرده..
همه شان برایمان مثل وعده های خدا راستین می شوند..
ولی..
می رسد روزی که ان انسان به وعده هایش عمل نمی کند..
زیر قول هایش می زند...
و ما بر این فکر می کنیم که کسی که برایمان هم مرطبه با خدا بوده..
وعده هایش دروغین است..
پس دیگر به خدایش اعتماد نمی کند..
و بر خدایش پشت می کند...
این جاست که که ما
هم خودمان را از دست می دهیم...
هم خدایمان را..
و هم کسی را دوستش داریم..
پس
کسی را وارد زندگی مان بکنیم..
که با خدایمان خیلی فاصله داشته باشد

A
Abdi ۷ سال پیش
پیام

جنگل آتیش گرفته بود همه در حال فرار بودند ولی شاهینی با سرعت به سمت آتش می رفت نزدیک می شد و دوباره بر می گشت
ازش پرسیدند چه کار می کنی
گفت از چشمه نزدیک اینجا با دهانم آب می آورم و بر آتش می ریز�
گفتند دهان تو کوچک است و میدانی این آتش را فیل ها نیز نمی توانند خاموش کنند چرا اینکار را می کنی
گفت که وقتی خدا ازمن پرسید برای دوستت در آتش چه کردی بگم هرکاری که از دستم بر می آمد