به يک
»مراقب خودت باش«
با معني
»خيلي دوستت دارم«
نيازمنديم :| .. ..
به يک
»مراقب خودت باش«
با معني
»خيلي دوستت دارم«
نيازمنديم :| .. ..
همه ما پنهانی کسی را عجیب دوست داریم ...
با او حرف میزنیم
سیر نگاهش میکنیم
با هم قدم میزنیم
میخندیم
بحث میکنیم
درد و دل هایمان را برایش میگوییم
در آخر
دستش را میگیریم
و در دست دلبرش میگذاریم...
بیرون نشود عشق توأ�
تا ابد از دل
♡سعدی جان♡
آب گذر می کند از دلِ سنگ ها
محبت نشود حالیِ برخی جان ها
طمعِ وصل ندارم زتو بالا دستم،لیک
گذشت می باید تا که افتاد مشکل ها
حرفم بشنو تو که صنمی اندر رویاها
با ناتوانِ عشقت کن تو مُدارا ها
روزگاری آید و بیش ز کم غالب شود
تو را دختری باید تا ارث بَرد آن چَشم ها
مرا تماشای تو نگار از دور بس است
نگیرد یک جای، تویِ خوب و منِ بَد ها
《کیان _آشفته》
زیاد مُرد�
براى كمى زندگى كردن
در كنارِ تو ...
یغما_گلرویی
آبی آسمان سیاه شد قصد باران دارد
گویی دلش از حادثه ای پُر شده باشد
قناری از صبح ساکت و خواندن ندارد
ز پیکر جفتش در قفس شوک شده باشد
تو که یک گوشه چشمت.. بیخیالش اصلا
مُردیم بهر آنکه تَبش بی مهری شده باشد
قاصدک گشت پی آرزو شب را به سحر
ز تفنن چنین پراکنده و پَر پَر شده باشد
دلتنگی،بی خبری، غم و تنهایی، پریشانی، درد
پیوستگیِ ما دگر هلاک چشم زخم شده باشد
《کیان_آشفته》
مغز.......هنگ !!
سر........درد!!
دل.........تنگ!!
چشم.......تر!!
گوش........کر!!
مخ............رد!!
خسته نباشی سرنوشت .......دمت گرم
بعضی روزها
انسان فقط خستهست
نه تنهاست
نه غمگین
و نه عاشق
فقط خستهست.
ایلهان برک
بستری ام کن
در آغوشت
بیمارت
هستم
تو صاحب شاعرترین چشمان دنیایی
آمیزهای از «بیدل»و «سهراب»و «نیما»یی
آتشفشانِ واژههای مست، یعنی تــــو
پلکی بزن تا «هفتدریا» را بیارایی ...
محمد_بزاز
رقصاند در گردش خویش شن ها را،موجی
نازنین دلبر می گردانیم در غم، چرا؟
می دهد سرایت حریقِ جنگل ها را،بادی
آتش زند هر نگاهت در جان بی جانم، چرا؟
گرداند نزدیک کوچ پرستو ها را ،سردی
داغی ِ دوست داشتنم را ندیده، رفتی ،چرا؟
میطراود شاخه گلی را، قطره ای
نیاز از من دریغ از تو ،چرا؟
شکند غرور شاعر را مصرع آخر ،اشکی
تصویر چشمت داراییم ز عالمی هستی، چرا؟
《کیان _آشفته》
برای همه ی ما ی روزی اتفاق میفته که تو اوج خنده یا حتی تو اوج خوشبختی برا چند ثانیه به گذشته مون فکر میکنیم، گذشته ای که شاید ی تیکه هاییش باعث بشه بخندیم یا شایدهم باعث بشه اشک تو چشامون جمع بشه.
مي بیني چه شب ساکتي است ،
انگار هیچکس در دنیا نیست ،
یا شاید من در دنیاي کسي نیستم ..
#ایگور_اسراوینسکي
کجای جهانو بگردم پی ات
تو عمق کدوم لحظه و ساعتی
کجا رد پاهاتو پیدا کنم
کدوم گوشه ی این شب لعنتی...!!
????????????????????
حرف دل....
آدم در روز کلی حرف میشنوه...
بعضی کلمه ها ابادت میکنه بعضی ها خرابت میکنه..
بعضی کلمه ها جنسیت دارن بعضیا شخصیت...
کلمه وزن و مزه هم دارن...وزن بعضیاشون سنگین و مزه بعضی ها تلخ..تلخ...
بعضی کلمه ها قلعو قمع میکندت بعضی ها نوازش...
شنیدن جمله « جای طرف خالی » همیشه غمگینم میکنه...
یادآوری میکنه یکی باید باشه و نیس...
حس میکنم جاهای خالی دلم خیلی شده...
نفسمو میدم بیرون میگم جای خالی بعضی ادما
با هیچ چیز پر شدنی نیس...
بیاد رفقای قدیم هر جا هستین سرتون سلامت...۴جوک
کالبدی مانده ز من بی تو که
هر لحظه را سال طی میکند
این شبهای آلوده به تنهایی را
قلب من تکرار گذشته ها میکند
خیالِ خاطرات را باشد چه سود؟
هر کدامَش تاری سفید میکند
گذشته و حال و آینده ام یکسان شده
ساعت و ثانیه هم وقت کُشی میکند
رفتی و یکسان نمودی حالِ دوران مرا
کین تنهایِ خسته عمر کوتاه میکند
گاهی ز درد و رنج آدم ها به آدم ها
پروردگار هم آهسته سکوت میکند
چه دردها چه روزها طی می کن�
تاوانِ دوست داشتن این گونه میکند؟
《کیان _آشفته》
بیا ببینمت
مظلومانه ترین جمله دستوری در زبان فارسی است.
اگرچه دستوریست اما گوینده هزاربار ویران تر ،
تنهاتر از آن است که بخواهد دستور بدهد
دلگرم ز عشقی وانمودی سفره دل،غافل
تضاد در گروه خون، پس میزند پیوند را
حد بزن کز تو رسد هرچه، خریدار شو�
ماهی هفت سین داند عقوبتش بعدِ خرید را
من دَمی بی تو نیاسودم درین برزخ گاه
من دگر قهرم ازین دردِ وسیع، عالمی را
دوریت ساخته کار و بار زندگی را ساقط
قانعم کرد شیرجه به دریاچه خیال را
عکس ماه شده درد به دلِ دریاها
پیش چشمانش بود عمری،شکیبا شد نداشتن را
《کیان_آشفته》
مثل اون بچه ي تخسي شدم كه ،
هي ميخوره زمين ،
هي پا میشه ،
میگه دردم نیومد ...
فقط مطمئن شى هنوز دوستت داره، نبودم نبود...
:)
#bad_girl