همه جوک‌ها

ع
علی گوگو لی ۵ سال پیش
جوک

دیروز داشتم با دوستم تو کوچه راه می رفتم یه10تایی دختر داشتن از اون ور میومدن. ما ماسک زده بودیم و اون دختر هیچ کدومشون ماسک نداشتن.ما رفتیم تو پیادرو.یه دختر از او وسط گفت:چی شد از ابهت ما ترسیدین.من گفتم نه نترسیدیم.گفتم ما مثل تو بولینگ هستیم میام سمت شما همتون میوفتین صداتون درمیاد.بعد دختر به سمت ما حمله کردن منم به دوستم گفتم:الفرار وگرنه صورت خط خطی میشه. داشتیم درمیرفتیم که دیدیم دخترا مث چی میدوییدن منو دوستم داشتیم تند راه می رفتیم.از او ور دخترا داشتم می مردم که یکیشون گفت:وایستین کارتون نداریم. منو دوستم داشتیم راه می رفتیم.یکدفعه یکی اومد با سنگ زد تو سر دوستم.منم عصبانی شدم.دونا ترقه سیگاری انداختم سمتشون همشون افتادن زمین.

A
Ashkan.a ۵ سال پیش
جوک

سلا�
وقتی از سر کار برگشتم خونه دستو صورت رو که شستم اومدم رو مبل نشستم یه نگاهی به شکمم انداختم گفتم :خوب حال میکنیا همش منه بدبخت کار میکنم تو میخوری.بابام از اون اتاق گفت :نه میخوای اون کار کنه تو بخوری.
هیچی دیگه پودر شدم رفت........فکو فامیل من دارم؟؟؟

آ
آرزو ۵ سال پیش
جوک

دیروز یه نفر تو روبیکا بهم پی ام داده: سلام. با من دوست میشی؟
منم گفتم سلام چند سالته؟
اومده میگه اسمم محیا و 8 سالمه :/
یعنی... کارش از بلاک گذشته بود. کلا من ردددد دادم:|
چرا به بچه هاتون اینهمه دسترسی میدین خو؟
اولین پسته حمایت کنین لدفن

گ
گمنام ۵ سال پیش
جوک

بســـم اللّه الرحمــن الرحیــ�
#داستان_امرزنده
بخون کوتاهی نکن و پخشش کن????
از عزرائیل پرسیدند:
تا بحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمکی را میگرفتی؟
عزرائیل جواب داد:
یک بار خندیدم،
یک بار گریه کرد�
و یک بار ترسیدم.
."خنده ام" زمانی بود که به من فرمان داده شد جان مردی را بگیرم،اورا درکنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت: کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم و جانش را گرفتم..
"گریه ام" زمانی بود که به من دستور داده شد جان زنی را بگیرم، او را در بیابانی گرم و بی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود.. منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم.. دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت و گریه کردم.. "ترسم" زمانی بود که خداوند به من امر کرد جان فقیهی را بگیرم، نوری از اتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشتر میشد و زمانیکه جانش را می گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم.. دراین هنگام خداوند فرمود :
میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
او همان نوزادی ست که جان مادرش را گرفتی.
من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم،