تاریخ انتشار : بهمن 1392
یک روز اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم؛؛اومدم معذرتخواهی کنم؛؛
هی میگفت : زهرا جان تویی؟؟
هی میگفتم : ببخشید مادر اشتباه گرفتم؛؛؛
باز میگفت : سپیده جان تویی مادر؟
میگفتم : نه مادر جان اشتباه شده ببخشید؛؛؛
اسم سوم رو که گفت دلم شکست؛؛؛
گفتم آره مادر جون؛؛؛زنگ زدم احوالتون رو بپرسم؛؛؛
اونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد؛؛؛
لایک:خلاصه اینکه یادی از بزرگانمون بکنیم؛؛؛ مبادا مجبور باشیم تنها در یادها دنبالشون بگردیم؛؛











.gif)
.gif)