تاریخ انتشار : مرداد 1392
نشسته بودم داشتم به سان ِ ابر بهاری گریه می کردم ؛
تو اوج ِ گریه و ناراحتی ،
بابام اومد یه دیقه تو چشام زل زد...
یه لبخند زد...
گفت : " دخمل ِ بابا...! چشات داره جیش می کنه...!!! "
و اینگونه شد که فی الحال بنده شاد و خندان از زیر باد مستقیم کولر، خدمت شمام...!
سلامتی بابای من و همه ی بابا ها که تحمل ناراحتی بچه هاشونو ندارن...
^-^











.gif)
.gif)