دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 92862

تاریخ انتشار : مرداد 1392

نشسته بودم داشتم به سان ِ ابر بهاری گریه می کردم ؛
تو اوج ِ گریه و ناراحتی ،
بابام اومد یه دیقه تو چشام زل زد...
یه لبخند زد...
گفت : " دخمل ِ بابا...! چشات داره جیش می کنه...!!! "
و اینگونه شد که فی الحال بنده شاد و خندان از زیر باد مستقیم کولر، خدمت شمام...!
سلامتی بابای من و همه ی بابا ها که تحمل ناراحتی بچه هاشونو ندارن...
^-^